کارما
|
||
همین که هستی
همین که لابلای کلماتم نفس میکشی , راه میروی , در آغوشم میگیری
همین که پناهِ واژه هایم شده ای , همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی یتیم نشده اند , کافیست برای یک عمر آرامش!
باش ...
حتی همین قدر دور ...
حتی همین قدر دست نیافتنی..!!!
تو نباشی
نه آسمان به زمین می رسد
و نه زمین از حرکت می ایستد
تو نباشی
فقط
بر ظرف های نشسته داخل سینک
اضافه می شود.
بارانی میبارید، آنسرش ناپیدا. انگار که شبِ پیش، دریا رفته بوده آسمان و حالا- دلتنگ - قطره قطره و رشته رشته و پر شتاب برمیگشت سر جایش.
روی شیشههای درها و پنجرهها قطرههای ریز و درشت دنبال هم روان.
زن کتاب را بست و گذاشت روی میز، کنارِ لیوان چای، و بلند شد و رفت به سمت در تراس. بازش کرد و قدم گذاشت بیرون و زیر سقف کوتاه ایستاد. قطرههای باران به لبه سقف سفالی میخوردند و به کف تراس و به لبه نردهها، و برادههای آب میپاشید به سر و روی زن.
آسمان خاکستری، هوا خیس و ویلاهای دور و بر همه خیس و درختهای پرتقال حیاط و درختهای ردیف شدهی کناره جاده، خیس و جنگل خوابیده رویِ کوهِ آن دوردست، خیس.
پنجرههای ویلاهای دور وبر همه بسته و پشت تک و توکشان، سایهای.
دریا دیده نمیشد.
زن تکیه داد به چارچوب در، سیگاری گیراند، نگاهی انداخت به افق و نگاهی به آسمان.
اگر ابرها کنار میرفتند، اگر آبی آسمان تکه تکه دیده میشد، آنوقت برادههای آفتاب پاشیده میشدند روی زمین خیس و سقفهای خیس و درختهای خیس و جادههای خیس و جنگل خیس و همهشان عین بلور برق میزدند و خردههای نور را میپاشیدند این سمت و آن سمت، آنوقت دریا تکهای زمرد میشد پهن شده آنسوتر، از زمین بخار سبکی بلند میشد و بالا میرفت و مه میشد و مه میرفت روی جنگل خوابیده رویِ کوهِ آن دوردست لمبر میزد، و آن پرندهها که همیشه بودند و معلوم نبود حالا کجا رفتهاند، برمیگشتند و حتمأ درهم و برهم میخواندند، و خودشان لای برگها مینشستند و صدایشان پر میکشد، و بچههای آن دو، سه ویلای روبرو میآمدند بیرون و دوچرخههایشان را سوار میشدند و چرخها را میراندند در چالههای پر از باران، و آب که شتک میزد، بچهها جیغ میزدند، و سایههای پشت پنجرهها کنار میرفتند و پنجرهها باز میشدند و درهای ویلاها باز، از پنجرهها و درهای باز صدای گفتوگوهای بلند مخلوط با موسیقی بیرون میزد، و آن چند پسر و دختر جوان از آن یکی خیابان میآمدند و قدمی میزدند و از فرط خوشی ریسه میرفتند و با اتومبیلی میزدند بیرون و میرفتند کنار دریا و آنجا به موجها نگاه میکردند که همهشان از آسمان برگشته بودند و تمیز و شسته در باران روی هم میغلطیدند و نرم سر به ساحل میمالیدند؛ و زن نگاهی به آسمان میکرد، به آبی شفاف و به لکههای سفید ابر، به برادههای نور و به جنگل و دریا و درختها، آواز پرندهها را گوش میکرد و بعد بر میگشت به اتاق، پاهایش را میکشید روی پادری و خشک میکرد، دستمالی از جعبه برمیداشت و میکشید به صورت و رطوبت را روی پوست پخش میکرد، موهایش را پشت سرش جمع می کرد، اعتنائی به نمِ لباس نمیکرد، نگاهی به دور و بر میانداخت و به اتاقها و مطمئن میشد همه جا و همه چی مرتب است، شمعی روشن می کرد و دقت می کرد که موسیقی یانی حتماً پخش شود... بعد میرفت سراغ یخچال و وارسی میکرد که خوراکی به اندازه کافی باشد.
اگر باران نمیبارید،
اگر ابرها کنار میرفتند،
اگر تکههای آبی آسمان دیده میشدند، جادهها باز میشدند و
اگر جادهها باز میشدند،...
از تمام دنیا ، فقط یک در می خواهم ؛
که حرف هایم را به او بگویم ...
تا دیوار بشنود و
دیوار موشی داشته باشد و
موش گوشی ...
؛
تا حرف هایم را به گوش تو برساند ...
روزهای عجیبی است;
موهایم با سرعت یک زن چهل ساله سفید میشود;
صورتم به روال یک دختر چهارده ساله جوش میزند;
فکر میکردم فقط مغزم است که نمیتواند تصمیم بگیرد چهل ساله باشد یا چهارده ساله!